مکتب عشق
بیشتردرنگاه خودبودن بیشتردریادخدابودن بیشتردرعشق خداسوختن درعظمت خداغرق شدن تاتکامل درافکارپروازکردن بیشتردرخرابات ماندن خودبانامحرمان محدودکردن روزهادرنیازوشب دررازبودن بیشتردرقبرستانهاخفتن یادمردن دردل داشتن شمع بودن ودرتاریکی زیستن به بهای عشق سرزنش هاخریدن به بهای شیعه ماندن بی کسی هادیدن به ندای یاحق حقیقت هاگفتن به ظلمت هاکشیدن به بهای صداقت هاکینه هادرگردن انداختن جان دادن درراه بی حرمتیها بیشتردرمحضراستادزمان بودن کمتردرمکتب استادماندن که ترس من ازتاریکی دیگران است من اززخم شمشیرنترسم که ترس من اززخم زبان است من ازسرمای زمستان نترسم که ترس من ازسرمای نگاه است من ازمردن نترسم که ترس من ازماندن بادیگران است من ازعیب نترسم که ترس من ازغیبت دیگران است دیدگانم رابازنجیرزندانی کردند! زبان اعتراضم راباتیغ صلاح بریدند! گوشهایم رابافریادترس بستند! حقیقت هارادرگلویم خفه کرد! قدمهای محکمم رامجروح کردند! دستان امیدم راقطعه قطعه کردند! خداراشکرکه نامم راخاک نکردند! یاکه خاکم رالااقل غارت نکردند! اشک هاخشک می شونددرآفتاب غربت! ناسپاسی می میرنددرچاه غربت! فروتنیهاریشه می دهنددرخاک غربت! ارزشهاتکیه می دهندبرحصارغربت! بی حرمتیهامنجمدمی شونددرسرمای غربت! قدردانی هاذوب می شونددرگرمای غربت! سختی هاهجی می شونددرضمیرغربت! دیدگاههامداوامی شونددرمطب غربت! نمایش هاپخش می شوندبرپرده غربت! واژه هاهضم می شونددرگلوی غربت! ترسهاشجاع می شونددرزندان غربت! بیماریهاشفامی یابندباداروی غربت! دوستیهاحراج می شونددربازارغربت! بطالتهاکشته می شونددرمیدان غربت! خودخواهی هامخفی می شونددرکمین غربت! شیرینیهاتلخ می شونددرمزه غربت! جوانهاپیرمی شونددرزمان غربت! خودشناسی منعکس می شوددرکوه غربت! خدادیده می شوددرنگاه غربت! همه عالم وجودشاگردمی شوددرمکتب غربت! به راحتی بی تفاوتی تونسبت به آشنایی مان! شرط می بندم برسوختن جانم ازخیال تو! اگرشدم برندهُ که جانم شده آزادازقفس چون پرنده! اگرشدم بازنده که این شرط خودآتش برکالبدم زده! ای که من چون ماهی درتنگ بلورین نگاه تومی غلتیدم! به کدامین جرم ناکرده مراازکشتی امیدت دردریای پرموج تنهایی رهانمودی ورفتی! بی خبرقدم گذاشتی برکوچه پس کوچه های سکوتم! پرکردی خیابان خلوتم رابابوی نسترن خیالت! شکایت دارم اززمانه که رویانداین گل خوشبورامیان خارهجران وجدایی! کاش می شدبه آسانی یک پلک زدن خیالت را که چون آتشی کالبدم رامی سوزاندخاموش کرد! به چشمانت که اقیانوس ژرف احساس است قسم! به چشمانت که آئینه تصویرنمای خوبیهاست قسم! به چشمانت که قلعه مطمئن حفاظت ازتندیس محبت است قسم! به چشمانت که دریای امیدرادرتنگ کوچک وجودم ریخت قسم! که من نیزصداقت داشتم محبت داشتم احساس داشتم خوبی داشتم وجودداشتم که همه آنان رادربازارتوجه به توبه حراج گذاشتم وتوچه بی توجه باپای غرور لگدزدی برهمه بساطم بربساطی که امیدی بودبرای تداوم زندگیم! باشلاق ناامیدی به بادضربه می گرفت شکایت روزگاررا به دادگاه چشمان تو می بردم وآنجاچه عادلانه سعی درتبرئه ام می نمودی درتفکرم شکایت توراکه بی توجه به عطش من جام بلورین آشنایی مان را باسنگ جدایی شکستی به کدامین چشم عادل برم! دیدم که پرنده های صداقت محبت احساس و... چه زیبادرآسمان نگاهت اوج گرفتند و رقصواربرحصارتنهایی ام که باخشت بی کسی درسرزمین غربت ساخته شده بود فرودآمدند وبرایم آوازقشنگ امیدسردادند ناگهان باصدای دلخراش زنگ جدایی پرکشیدند ومن نیزازخواب پریدم تازه فهمیدم که این خواب یک خواب شیرین کودکانه بود!
| Design By : Pichak |
