تضاد عقل و عشق
تضاد عقل و عشق از بحث های اساسی عرفان و فلسفه عرفانی - اشراقی ما است و عارفان بزرگ ما در این باره گفته های نغز و شعرهای زیبا و شورانگیز فراوان سروده و بیان کرده اند. سنایی، عطار نیشابوری، جلال الدین بلخی، حافظ، عراقی و جامی از شاعران بزرگی هستند که این تضاد را در قالب دیالوگ های بسیار جالب و جذاب، بین عقل و عشق ، و مکالمه های پر شور، میان این دو، و گاه میان عقل و جنون، مطرح کرده اند. چند رساله جالب توجه نیز در گفتگوی عقل و عشق در ادبیات عرفانی - فلسفی ما نگاشته شده است که از جمله می توانم به این ها اشاره کنم:
رساله عقل و عشق از نجم الدین رازی
رساله عقل و عشق از خواجه عبدالله انصاری
رساله در حقیقت عشق از شهاب الدین سهروردی
در این متن، نگاهی شتابزده و کوتاه خواهم افکند به چون و چند و ابعاد و مشخصات این تضاد از دید ادبیات عرفانی - فلسفی پارسی.
جلال الدین بلخی از متفکران و فیلسوفانی است که راه عقل و عشق را دو راه کاملاً جدا از هم و در تضاد با هم می بیند. او در یکی از زیباترین غزل هایش این دو راه، و تقابل و تخالفشان را چنین توصیف می کند:
در میان پرده خون عشق را گلزارها
عاشقان را با کمال عشق بی چون کارها
عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست
عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زان سوی بازار او بازارها
ای بسا منصور پنهان زاعتماد جان عشق
ترک منبرها بگفته بر شده بر دارها
عاشقان دردکش را در درونه ذوق ها
عاقلان تیره دل را در درون انکارها
عقل گوید: پا منه راه فنا جز خار نیست
عشق گوید عقل را: کاندر تو است آن خارها
هین! خمش کن، خار هستی را ز پای دل بکن
تا ببینی در درون خویشتن گلزارها
عطار نیشابوری نیز از راسخ ترین معتقدان تضاد عقل و عشق است و در منظومه های خود بارها و بارها به این موضوع پرداخته و تضاد و تباین این دو را مورد بحث قرار داده است ، از جمله در منطق الطیر خویش، در شرح وادی عشق از وادی های هفت گانه سلوک، چنین سروده است
عشق اینجا آتش است و عقل دود
عشق کامد، می گریزد عقل زود
عقل در سودای عشق استاد نیست
عشق کار عقل مادر زاد نیست
ور به چشم عقل بگشایی نظر
عشق را هرگز نبینی پا و سر
مرد کارافتاده باید عشق را
مردم آزاده باید عشق را
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو، سوزنده و سرکش بود
لحظه ای نه کافری داند نه دین
لحظه ای نه شک شناسد نه یقین
تو نه کار افتاده ای نه عاشقی
مرده ای تو، عشق را کی لایقی
خواجه عبدالله انصاری در رساله « عقل و عشق» در باره تضاد عقل و عشق چنین می نویسد:
« دیدم که دو شخص در طلب امارتند، یکی عقل انکار پیشه ، دوم عشق عیار پیشه. نگاه کردم تا که را رسد تخت و کدام را یاری دهد بخت.
عقل گفت: من سبب کمالاتم
عشق گفت: نه من در بند خیالاتم
عقل گفت: من مصر جامع معمورم
عشق گفت: من پروانه دیوانه مخمورم
عقل گفت: من بنشانم شعله غنا را
عشق گفت: من در کشم جرعه فنا را
عقل گفت: من بوسم بوستان سلامت را
عشق گفت: من یوسفم زندان ملامت را
عقل گفت: من سکندر آگاهم
عشق گفت: من قلندر درگاهم
عقل گفت: من صراف نقره خصالم
عشق گفت: من محرم حرم وصالم
عقل گفت: من تقوا به کار دارم
عشق گفت: من به دعوا چه کار دارم
عقل گفت: من در شهر وجود مهترم
عشق گفت: من از بود و نبود بهترم
عقل گفت: مرا علم و بلاغت است
عشق گفت: مرا از هر دو عالم فراغت است
عقل گفت: من آینه مشورت هر بالغم
عشق گفت: من از سود و زیان فارغم
نخستین پرسشی که در مواجه با بحث تضاد عقل و عشق مطرح می شود ، این است که عارفان ما چه برداشت و استنباطی از مقوله عشق داشته اند و چرا آن را در برابر عقل قرار داده اند؟ عقل همان گونه که می دانیم قوه ای است برای تعقل، فهم و درک عاقلانه و متکی است بر نیروی استدلال و استنتاج و استنباط و استدراک. آیا عشق از راه ها یا ابزار های شناخت بوده که در برابر عقل گرفته است؟
عشق نهایت و کمال محبت است، و با تمام شیفتگی ها و شور و شر، و شوق و اشتیاقش، نهایت و اوج مهر ورزیدن است و دوست داشتن، دوست داشتنی لگام گسیخته و مهار ناپذیر، غلیانی و طغیان گر، سیلاب گون و آتش افشان، اما به هر حال دوست داشتن است، و آیا بدون شناختن محبوب دلبندی، و معبود و معشوقی می توان دوستش داشت و عاشقش شد؟ آیا عشق قوه شناخت است یا نتیجه شناخت؟ اگر نیروی شناختن نیست، چگونه است که در برابر عقل قرار می گیرد که نیروی شناختن است؟ و اگر از راه عقل و شناخت عقلانی نتوانیم به عشق برسیم، از راه چه شناختی می توانیم به عشق برسیم؟
عارفان معتقدند که باید از راه دل به عشق رسید و شناختی که منجر به عشق می شود از راه دل به دست می آید و از مشاهده با چشم دل در معشوق حاصل می شود. اگر چنین فرضی را بپذیریم، پس این راه دل است که در برابر راه عقل قرار می گیرد و تضاد اصلی بین دل و عقل است، نه بین عشق و عقل. پس با این استدلال روشن می شود که در حقیقت تضادی بین عشق و عقل وجود ندارد و این دو از یک طراز نیستند که قابل مقایسه باشند و بتوانیم آن ها را به عنوان قطب هایی متضاد و متقابل در برابر هم قرار دهیم، و آن چه که ظاهرا در این باب در عرفان فلسفی ما بیان شده نوعی مغلطه و خلط بحث است و ناشی از عدم توجه دقیق به مفهوم عقل و عشق، و هم جنس و هم سنخ نبودن آن ها. اما راه دل چگونه راهی برای شناخت است و چگونه و با چه ابزار ها و روش هایی از آن شناختی به دست می آید که به عشق منجر می شود؟
تعبیر برخی از عارفان و برخی از مکتب های عرفانی این است که راه دل راه جنون است و دیوانگی، و به همین دلیل اغلب در مناظره های عرفانی جنون در مقابل عقل گذاشته می شود و دیوانگان در قطب مقابل عاقلان به بحث و مناظره با ایشان می پردازند و آنان را تمسخر و تحقیر و تخفیف می کنند:
عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است
عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما
کرشمه تو شرابی به عارفان پیمود
که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عشق است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق
چو شبنمی ست که بر بحر می کشد رقمی
به درد عشق بساز و خموش کن حافظ
رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول
پس راه دل، راه جنون و دیوانگی است. اما روشن است که این دیوانگی به مفهوم دقیق کلمه نیست، یعنی دیوانه ای که در عرفان ما به عشق می رسد، کسی نیست که نیروی ذهنی اش فاسد و مختل و مضمحل شده باشد و بی بهره از شعور و ادراک و آگاهی باشد، بلکه در اینجا دیوانه یا مجنون کسی است که از عقل ظاهری عاقلان بی بهره است، و بلکه از آن متنفر و گریزان و بیزار است و نه از قوه تعقل و اندیشیدن به طور کلی. یعنی نیروی تعقل او نیرویی است مخالف با استدلال و استنتاج و منطق به مفهوم منطق ارسطویی و صغری کبری چیدن ها و قیاس ها ، بلکه متکی به ابزار ها و روش های دیگری است. یعنی این دیوانه که رهرو راه شناخت از طریق دل است و به عشق می اندیشد و رو می کند و می رسد، کسی است که می اندیشد و دارای قوه تفکر و تعقل و فهم و درک است، اما تعقلی فراتر و بیرون از مفهوم مصطلح و کلاسیک آن، فهم و درکی دیگرگون. و دلی نیز که او می خواهد از طریق آن به عشق برسد نه در قلبش یا در گوشه سینه اش، بلکه در مغزش است، یعنی بخشی از قدرت اندیشیدن مغزی اوست و متکی به سیستم حواس و قوای ذهنی و عصبی اش، اما در عمل به روش های متداول مرسوم و سنتی تفکر متکی نیست بلکه از روش های دیگری استفاده می کند که این روش ها در برابر عقلانیت سنتی و منطقی قرار دارد. پس تضاد موجود از نظر عرفان فلسفی، در حقیقت، تضاد است میان دو روش اندیشیدن، و نه تضاد دل و عقل.
به بیان دیگر تفکر عرفانی معتقد است که دو شیوه تفکر و عقلانیت وجود دارد و ذهن از دو راه می تواند به شناخت برسد، یکی روش عرفی عقلانی که نام آن را عقل می گذارد و این روش متکی است به منطق و استدلال و استنتاج و قیاس و سایر ابزار سنتی تفکر. تفکر عرفانی این روش را در مجموع تحت نام عقل می نامد و آن را قبول ندارد و طرد و رد و محکوم می کند. روش دیگر از تفکر و عقلانیت غیر متعارف و غیر سنتی و غیر متکی به منطق و استدلال ارسطویی را شیوه تفکر عرفانی راه دل و عشق می نامد یا از آن با تعبیر جنون و دیوانگی یاد می کند و معتقد است که این راه درست رسیدن به شناخت عمیق حق و حقیقت است و با طی طریق در این راه، رهرو شناسنده به چنان شناخت عمیقی از حقیقت دست می یابد که محو و غرق آن می گردد و به مرحله والای محبت به حقیقت ،که همان عشق است می رسد، و چنان شیقته و شوریده حال می شود که ظاهر حالش شباهت به حال دیوانگان و جنون زدگان پیدا می کند و از خود بی خود و واله ، شیدای جمالات و کمالات معشوق و معبودش که همان حقیقت مطلق و حق محض است می شود. این راه را تفکر عرفانی ما می پذیرد و بر حق و درست می داند و در برابر « عقل» به آن نام «عشق» می دهد.تفکر عرفانی بر این باور است که از راه دل می توان نخست به شناخت عینی و سپس به شناخت حقی رسید و در نهایت به یقین های عینی و حقی دست یافت، و این شیوه تفکر این دو نوع شناخت و یقین را در مقابل شناخت و یقین علمی و اخباری قرار می دهد و شناخت علمی و اخباری را کار عقل دون صفت و فرومایه می داند.
شبم تاریکتر از شب حافظ و
درویش تر از شب مولاست.
ایستاده ام لب ماه
دعایی در من بزرگ می شود ،خواهشی:
دلیلا!
من به جای شمعها،چراغها و اتشها
از تمام پروانه های سوخته عذر میخواهم،
چگونه ماهي خود را به آب مي سپرد !
به دست موج خيالت سپرده ام جان را .
فضاي ياد تو، در ذهن من، چو دريائي است؛
بر آن شكفته هزاران هزار نيلوفر .
درين بهشت برين، چون نسيم مي گذرم،
چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟
فریدون مشیری