زن
انگاه قلب من رو به زيبايي كرد و گفت:
تو بر همه چيز اگاهي پس اسرار زن بر من اشكار كن.
و زيبايي پاسخ داد:
((اي قلب انسان/ زن انعكاس وجود توست . هر انچه كه تويي/ او نيز همان است.
هر كجا كه تويي/ او نيز هست.او بسان مذهب است /اگر بدست نادان تعبير نشود
وهمچون ماه/ اگر در پشت ابر نهان نماند و بسان نسيم/ اگر پاك ماند)).
جبران خليل جبران
بايد
به چشمان ستارگان
اما فقط به انهايي كه شبيه ترند
به چشمان تو!
قطعه اي از فيلنامه گاهي به اسمان نگاه كن
از كمال تبريزي
يك زمان در خواب غفلت زيستم
در كنار من پدر بيدار بود
تا كه از خواب گران برخاستم
ناگهان ديدم پدر در خواب بود
عقل به ماندن ميخواند و عشق به رفتن و تو ميروي
عاشقي خونرنگ است
عاشقي در گراني است،
به هر كس ندهند
عاشقي شيوه رندان بلاكش باشد
نه ره نامردان
و نه آسوده دلان
عقل، به ماندن ميخواند و عشق به رفتن...
و تو، ميروي
" عاشقي جام بلاست
عاشقي مسلخ سرخيست براي پاكان
روبهان را به درش راهي نيست
دیالکتیک عقل و عشق
بسيار پيش ميآيد كه در ميانهي عقل و عشق سرگردان ميمانيم. اين انگار در ذات هستي انسان نهفته است كه ساكن مدام در يك خانه نباشد. يعني ماندگاري نداريم در اين خانهي عشق، جايي ابدالآباد نيست اين خانه.
از همان هنگامهاي كه شورمنديهاي عاشقانهي ما در زير اين سقف، پاي بر سر عقل ميكوبيد و به ناكجا آباد تبعيدش ميكند، عقل هم انگار به پنهاني، در آن دورها، و بيآنكه خود را برملا كند، بنياني تازه تدارك ميبيند، خانهاي استوارتر از خانهي پيشين ميسازد، دلايلي محكمتر از دلايل عقل سنتي پديد ميآورد. به سراغ تو ميآيد، به سراغ من ميآيد. نظمي نو به جهان پر آشوب ما ارائه ميكند. ماهم انگار خستهايم از اين همه بيوفاييها، سوگواريم از شكستن آن انگارههاي به ثمر نرسيده.
وبه اين گونه، عقل خانهي عشق را ويران ميكند و همچون پدري مقتدر، دست ما را ميگيرد، از اين خانه كوچمان ميدهد، به خانهي خود ميبردمان كه حالا خانهي ما ميشود. گوشه و كنار خانه را نشانمان ميدهد، براي هر گوشه و هر زاويهاي حسابي دقيق و حكمتي عملي برميشمارد. متقاعدمان ميكند كه از اين پس عاقلانه زندگي كنيم، حسابگرانه گام برداريم. ما هم ميپذيريم كه آن شورمنديها شايد جنوني بيحاصل بوده.
عشق اما، شوريده و قلندروار به واديهاي دور ميرود، به دشتهاي ناشناختهي ناخودآگاهي، يكچند در اعماق جنگلهاي تاريك وجود، خود را گم ميكند و دور از نگاه عقل حسابگر، دور از نگاه ما كه عاقل بودن را پيشه كردهايم، در خود ميتند و به آفرينش افقي تازه ميپردازد. افقي فراتر از آنچه پيش از اين بوده. معشوقي بلند بالاتر، انگارههايي اصيلتر، شورمنديهايي انسانيتر.
با عقل عهد بسته بوديم كه راه نظر بر عشق ببنديم. اما به تعبير حافظ او شبرو است، از راه ديگر ميآيد، به رؤياهامان ميآيد. اين خانهي عقل هم پس از چندي انگار بوي كپك زدگي پيدا كرده باشد. و اين سقف كه تا همين چندي پيش هيبت و عظمتي داشت چه كوتاه مينمايد، ماندن در اين خانهي عقل انگار ما را هم سنگ ميكند، عبوس و افسرده ميكند.
و باز به اين گونه، عشق از راه ميرسد، از سفر دور و درازش باز ميآيد، در اين دوران تبعيد و فترت چندان آزموده و زورآور شده كه رسم عقل را براندازد.
به گمان من، آدمي اگر زنده باشد و شايستهي زندگاني، اگر تعصبی بر ماندن مدام در یک خانه نداشته باشد، اين چرخه در او همچنان ادامه خواهد داشت. همين ديالكتيك ميان عشق و عقل را ميگويم. ربطي هم به جواني و پيري ندارد. سنتز اين ديالكتيك هم خود ما هستيم كه مدام در جدال میان عقل و عشق فراتر ميآييم. مدام خود را نقض ميكنيم و در ساحتي تازه و كمال يافتهتر از پيش خود را بازآفريني ميكنيم. مدام عاقلتر و باز عاشقتر ميشويم.