كنون من؟
پاره اي شادي و پاره اي اندوهم
ولي سر بر اسمان خواهم داشت تا چشم بر نور بگشايم
و هرگز سر نخواهم افكند و بر سايه خود نخواهم نگريست.
پدر اينگونه ميخواست .
يك مردم از جنس پاييز
وعشق خود اراده خداوندي در وجودم
و صداي عشق پرسوز اما همراهش شيريني اميد بخش اشتياق.
در لحظه بدرود مرثيه جدايي را با شيون قلب نواختم تا بشنود
من بمانند رازم
رازي شنفته
واو شعر
شعري نگفته.