تبليغاتX
شکرتلخ
عشق،هوس،تردید،کدامیک زودتر به سراغم امد؟
 

زبان  خامه  ندارد  سر  بیان فراق    وگرنه شرح دهم  باتو داستان فراق

اگر بدست من افتد فراق را بکشم      که روز هجرسیه باد وخانمان فراق

فلک چودیدسرم رااسیرچنبرعشق     ببست گردن صبرم  بریسمان  فراق

                                                                        حافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 1:3  توسط اورامان  | 

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند. شادی، غم، غرور، عشق و...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره زیر آب می رود.  همه ساکنین  جزیره

 قایقهایشان را آماده و جزیره را ترک کردند.

وقتی جزیره به زیر آب رفت،عشق از ثروت که قایقی با شکوه داشت  کمک

خواست و گفت:آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت:نه مقداری  طلا و

 نقره دارم و جایی برای تو ندارم. عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی

 مکانی امن بود کمک خواست. غرور گفت:نه چون تمام بدنت خیس و  کثیف

شده قایق مرا کثیف خواهی کرد. غم در نزدیکی عشق بود ، پس به  او گفت:

 اجازه بده با تو بیایم، غم با صدای حزن آلودگفت: آه من خیلی ناراحتم و احتیاج

 دارم تنها باشم. عشق سراغ شادی رفت و او را صدا کرد، اما او آنقدر غرق

 شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نشنید.

آب هر لحظه بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شد، که ناگهان صدایی سالخورده

 گفت:من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد

 و سریع سوار قایق شد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد راه خود را  ادامه  داد و

 رفت. عشق تازه متوجه شد که چقدر پیرمرد به گردن او حق دارد. عشق نزد علم

 رفت و گفت: آن پیرمرد کی بود که جان مرا نجات داد؟  علم  پاسخ  داد:   زمان.

عشق با تعجب پرسید چرا زمان به من کمک کرد؟ علم لبخندی خردمندانه زد گفت:

زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 16:6  توسط اورامان  |